الشيخ الصدوق ( مترجم : مسترحمي )
115
علل الشرايع ( فارسي )
حضرت يعقوب فرمود * ( إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِه وَأَخافُ أَنْ يَأْكُلَه الذِّئْبُ ) * من محزون ميشوم اگر او را ببريد ( زيرا طاقت مفارقت او را ندارم ) و ميترسم ( شما در صحرا و بيابان غفلت كنيد و ) گرگى او را بخورد . و ( جهت آنكه اين گونه بهانه مىآورد اين بود كه ) ميترسيد بلائى كه به او وحى شده است كه « مهيا گردد » در بارهء يوسف باشد چون او را بيشتر از فرزندان ديگرش دوست ميداشت . و ليكن قضا و قدر الهى بر خواستهء يعقوب غالب گرديد ، و امر پروردگار بر او و يوسف جارى شد و يعقوب قادر نبود و نتوانست كه دفع بلا نمايد از خود و يوسف و برادر ديگرش ( بنيامين ) و يوسف را با اكراه قلب در حالى كه منتظر بلا بود ببرادرانش واگذار نمود . فرزندان يعقوب چون ( صبح شد و يوسف را بدست آوردند با كمال خوشحالى ) از منزل خارج شدند ، حضرت يعقوب ( گوئى حس كرد كه ديگر به اين زودى او را نخواهد ديد ) بيتاب گرديد و با شتاب و سرعت خود را بايشان رسانيد و يوسف را در آغوش گرفت و دست در گردن او كرد و سخت گريست و سپس او را به آنها بازداد و ايشان با سرعت روانه شدند و راه ميرفتند زيرا ميترسيدند كه پدرشان پشيمان شود و بيايد يوسف را بازستاند و ديگر بايشان ندهد . و آنقدر رفتند كه از چشم ناپديد شدند و رهسپار بيشه گرديدند و داخل جنگلى شدند و با يك ديگر گفتند بايد يوسف را بكشيم و پاى يكى از اين درختها بيندازيم تا شبانه گرگى او را بخورد ( ليكن اين تصميم مورد قبول واقع نشد ) و برادر بزرگ ايشان ( يهودا كه اندكى بزرگتر از آنها بود ) اظهار داشت كه بايد از كشتن او صرف نظر كنيد و او را ( در سر راه كاروانان ) بچاهى بيندازيد تا قافله اى او را از چاه بيرون بياورد و با خود بديار دور دست ببرد .